بی امید
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 5:51
آخر ترم ه و موقع امتحانا. زیاد درس می خونم ولی فکرم درگیر امید هم هست. از سال اول روش کراش داشتم ولی اونروز که حرف زدیم ... خیلی خوب بود و خب طبق معمول همیشه با احتمال بالایی دوست دختر داره. هی حرفاشو
من و این حال قشنگم
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 16:21
نمیدوم چی بگم. حرف دارم ولی نمیتونم بگم. یعنی بیانش برام سخته. اتفاق خوب اینه که الان چندین شب ه ورزش میکنم و حقیقتا حس میکنم حالمو خوب میکنه. از روی یه اپلیکیشن هم ساعتهای درس خوندنمو ثبت میکن
فریاد انتظار- سرخپوست
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 16:21
یه شب که آسمون از غم سیه روز و پریشون ه یه شب که چشمه آهسته توی سبزه میخونه یه شب که مو به مو مست ه سر زلفت پریشون ه شاید اشکی به یاد من بریزه از چشمونتیه شب که تار گیسویت پیچد در تار گیتارمشاید به گوش تو آید فریاد انتظارم یه شب که آرزوهایم گیرد رنگ فراموشیآن شب دور از تو میمیرم در دنیای خاموشی
من او را دوست داشتم...
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 16:21
دیروز نمره ی آخرین درس ارشدم ثبت شد و معدلم میشه 15.94. با این معدل و معدل کارشناسیم باید قید کار علمی تو ایرانو بزنم. احتمالا حتی خاتم هم نگیردم... دیگه حوصله ندارم بیش از این بگم که این چند روزه چی شده، جز اینکه الهی به امید تو
it must be nice to disappear
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 16:21
حال عجیبی دارم. زندگیم در حالت تعلیق ه. نمیدونم چرا اونقدر که باید نگران نیستم. البته کم کم دارم استرسی میشم. برکچیان تزمو تایید کرده و بسیار به دفاع نزدیکم. امیدوارم هفتهی دیگه سر و تهش بهم بیاد. ه
Sunrise :)
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 16:21
از آخرین باری که اینجا نوشتم خیلی اتفاق های هیجان انگیزی افتاده، دفاع کردم، کلیر شدم ولی هنوز کارهای فارغالتحصیلیم مونده که امیدوارم زود انجام بشه و مدرک موقتمو بگیرم. فردا میرم تهران که کارامو انجام بدم. ویزام هم هنوز به دستم نرسیده امیدوارم که زود برسه. دیگه بله واقعا زندگیم داره تغییر می کنه، امی...
زندگی نو مهتاب :)
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 16:21
خب خب خب، الان یه هفته میشه حدودا که اومدم قارهی جدید،غرب آمریکا :))) هنوز خونهی خودم نرفتم و گوشی و سیم کارد هم ندارم فعلا. فردا هم کلاسا رسما شروع میشه... از شهر بخوام بگم که خب خیلی قشنگه و بع
سردرگمی
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 16:21
بیشترین چیزی که این روزا حس میکنم سردرگمی ه. البته فعلا کیفیتش با قبلنا فرق داره. خدایی به سطح بالاتری رسیده. البته شاید اگه تا اخر ترم همینجوری پیش بره،مثل قبلنا بد بشه. تمرکز تو درس خوندن بیشتر شد
تصویر واضحتر
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 16:21
این روزا به هدفهایی فکر میکنم که بخاطرشون اومدم اینجا. جملههایی که به خودم میگفتم. حالا میخوام لیستشون کنم: *آمریکا برا بهترین بودن، بهترین نقطهی دنیاست. و خب رسیدن به اون نقطه هم مستلزم تلاش زی
سردرگم، متنفر
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 16:21
نشستم تو اتاق کنفرانس دانشکده و از خودم بدم میاد. تو سرم دعواس، نمی دونم این که می خوام کنم خودمو جر بدم بخاطر خودمه یا بخاطر بقیه. این هفته بهتر از هفته ی قبل بودم. امروز هم رفتم کلاس ورزش ثبت نام ک
بعد از مدت ها، شکر برای همه چی :)
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 12:56
خیلی وقته، فکرکنم حدود 6، 7 ماهی میشه که اینجا چیزی ننوشتم. اتفاق خاصی نیفتاده، شاید هم افتاده نمی دونم. تافل دادم و به طرز معجزه آسایی جی آر ای :دی بد نشدم. دارم اپلای می کنم. درگیر تزم. تابستون رو
سیمرغ
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 12:56
هفتهی پر استرس و وحشتناکی رو میگذرونم و گذروندم... خدا خودش بخیر کنه... بیرون برف مییاد و آسمون گرفته، اما دل من روشن شده... زنده شده دوباره، عین سیمرغ... خبری ه ؟:) مهتاب
Hello silence my old friend
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:43
می خوام کنار بیام ، با تنهاییم ، با خودم... چیزی که شاید نه همیشه ولی معمولا ازش فرار کردم... رو در رو خودم و خودم... یه چیزایی اون تو هست و تقریبا هیچی اون بیرون نیس... می خوام برگردم به خودم ، کاملا... می خوام منطقی باشم و بخندم... می خوام سخت بگیرم به خودم نه که خودمو اذیت کنم ...
چرخ بر هم زنم ؟!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:43
واقعا صلاحیتشو ندارم ، آمادگیشو ندارم ، مسئولیت ، تعهد و... دلم تنگ شده برا اون موقع هایی که تو فکر این چیزا نبودم ، که بیخیال بودم ، که آزاده بودم و رابطه و این چرندیات اصلا به تخمم نبود و... کی این
بیخود کرده؟!
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:43
میگم خب شاید مهسا (دختر همسایمون ) دوس داره با یکی که مثه خانواده ی زن رضاست ازدواج کنه میگه مهسا وبلاگ بیخود کلمه کرده میخواد با یکی که به خانواده اش نمی خوره ازدواج کنه ، میگم حالا تو بگو وبلاگ بیخود کلمه کرده اونکه کار
خدایا :)
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:43
خیلی وقته اینجا ننوشتم. تو کانالم می نوشتم بعضی وقتا... دو سال از اقتصاد خوندنم گذشت ه . اتفاق هایی افتاده . واقع بین بخوام باشم اونقدا بد نبودم. در حد متوسط دانشکده. به هرحال بعد اون همه درس نخوندن خ
The end of an era
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:30
مهسا امشب میره و منم نمی تونم برم فرودگاه چون پروازش خیلی بد موقعست ...دوست ده یازده سالم ... هیچ لحظه ای اونجوری فکر می کنم نشده تاحالا، نه الان که یجوری ام نه وقتایی که خیلی خوشحالم ... هیچ کدوم ...کلا مثه اینکه زندگی همینه ... یه اتفاق جالب دیگه ای که افتاده اینه که اینستامو که دی اکتیو کرده بودم...
رفت واقعی
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:30
یازده روزه که مامان بزرگم رفته ... نوشته امو تکمیل می کنم میذارم....
Me without you
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 23:30
I wish I had permision to like you. I wish you were real, the way you look at me , the way you talk to me ,... but you are not. This love, this affection is not allowed , so we should stop it, right now... I do not feel well, I am sad, rejecred, desperate ,alone ...A good friend who I really felt un...
The worst place?!
-
تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:49
نمی دونم شاید اینجا بدترین نقطه نباشه ، یعنی از این بدتر هم ممکنه بشه؟!نمره ی کلانم اومد، زیر میانگینم...:((( برا اولین بار نفر اولمونو تحسین کردم،...ایول ، کلا آدمای کار درست آدمای درستی ان... من چی؟ هیچی... به برگه ام نگاه می کنم، آشفتگی ازش میباره...از خودم هم... دیگه نمی خوام از چیزی حرف بزنم......