وانچه گویند روا نیست نگوییم رواست... - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:49
امروز رفتم بچه ها رو خانه ریاضیات ببینم ، تقریبا هیشکی نبود. یه کمی با بچه ها بازی کردیم و بعد برگشتم...الانم نشستم تو جام جام منتظرم یه کمی بگذره برم ببینم این مغازه ی صفویه باز میکنه یا نه ... لازانیا هم خوردم ، هی بد نبود... نمی دونم حس بی تعلق بودن دارم ، تقریبا به هیچ جایی تعلق ندارم... چرا؟! ن
Past is in the past - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:49
دیگه بر نمی گردم، نه به دانشکده ریاضی نه به دفتر . نه اون آدما ... واقعا گذشته ، گذشته . هیچی توش نیست . غریبه شدم با اون آدما . بیخیال همشون . بیخیال ترسام . ترس از اینکه شاید یه روزی بهشون محتاج شم یا هرچی. منطقی تر هم هست که با آدمایی که الان باهاشون دوستم ، دوست باشم. آدمایی که الان می بینمشون و
گوربابای رویاها ، برن بمیرن - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:49
امروز سری آخر تمرین کلانمو تحویل دادم ، بره بمیره... همون بهتر که خلاص شد... حوصله اشو ندارم.... درس های انتر، رشته ی احمق نوشته شده توسط مهتاب در ساعت 15:49 | لینک |
حال اقتصادی که حبابش ترکیده - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:49
سلام ازخونه که برگشتم ، دیروز پایان ترم کلان دادم، هرچی خدا بخواد دیگه، خدا کنه اونقدرا بد نداده باشم (گرچه که حس می کنم بد دادم...) به هرحال ، از خونه برگشتن این حسو میده که رو اومدم ... خیلی از گوه گیجه های قبلیم تموم شده. دیگه خودمو با کسی مقایسه نمی کنم. دیگه بهشون حسودیم نمیشه، دیگه فکر نمی کن
ریدم تو هرچی رویاست - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:49
یه هفته س امتحانام تموم شده. کلا تو رویاهام سیر میکنم ، تقریبا هیچ حرکت مفیدی نزدم ، همش فکر و خیال های پوچ... حوصلمو سر بردن ، خسته ام کردن ... :((( رویاهای الکی و بیخودی ، کسشعر محض .... نمیدونم چه فازیه تا یه کمی فشار کم میشه این کار رو می کنم بعدش این کار چون باعث میشه از حال فاصله بگیرم ، اوضاع...
lost in ?! - تاریخ: 1396/5/16 ساعت: 6:49
سوالی که برام مطرحه اینه که چرا خوشحال نیستم ؟! فکر نمی کردم تابستونم چیزی بشه که تا الان بوده . من چمه ؟! مطمئنم حالم خوب نیست ... چی کار کنم ؟! حالا چی میشه ؟! پارسال این مووقع ها می خواستم همه ی دنیامو بدم و جایی باشم که الان هستم. الان که اونجام چرا اینجوری ام؟ چرا دیگه دوست ندارم برا چیزی تلاش